در بهارم بهار جان آمد
اسماعیل شبرنگپسندیدن0
بازدید200+
در بهارم بهار جان آمد روح الطاف بیکران آمد یا جوادَ الائمهی عالم جلوهی جود خاندان آمد پسر هشتمین امام جهان نهمین ماه آسمان آمد از صدف گوهری علی صولت پسری فاطمه نشان آمد دست خالی کسی نخواهد رفت ملجاء دلشکشتگان آمد آمد آنکس که لالهی زهراست یا جواد سلالهی زهراست کوه درد مرا مداوا کرد با منِ خسته دل مدارا کرد معجزه در نگاه او جاری ست قطره را دید و مثل دریا کرد عمّهای در دیار قم دارد یاد او بود، یاد زهرا کرد کار او جز گره گشایی نیست گره بسته را خودش وا کرد اسم او می برد مرا مشهد او مرا بی قرار مولا کرد من مریدم مراد من باشد اذن باب الجواد من باشد در شبی که سبد سبد گل داشت گونه هایی که عطر سنبل داشت نام تو آمد و قلم بارید حسّ من نیت تغزل داشت در همان شب که دل به یاد شما از زمین تا به آسمان پل داشت عاشق پر زدن به بالا بود این حصار شکسته بلبل داشت بی نیاز از تمام عالم شد هر کسی بر شما توسّل داشت سرخوشم از وقوع این رخداد حاجتم را شنید و پاسخ داد دست ما را گرفت و بالا برد قطرهای را به قلب دریا برد به همانجا که خود تعلّق داشت به همان جایگاه زیبا برد دست ما را گرفت و ساعت هشت کنج ایوان طلای بابا برد او علی اکبر امام رضاست ناله ای زد مرا به آنجا برد که شبی نازدانه ای میگفت: "پنجهی باد معجرم را برد" با دعایش دلم حسینی شد کربلایی و کاظمینی شد کربلا گفتم و شدم آهِ سینه سوزان داغ جانکاهِ بچههایی که رفته اند از حال در همان غربت شبانگاهِ یورش تیر و نیزه و خنجر پیکر تکه تکهی ماهِ شب زینب که روی خاک افتاد می توان دید بر سر راهِ گذر چشمهای خیس رباب پارههای گلوی شش ماهه با سه شعبه سری دریده شده از گلو تا گلو بریده شده منبع:موسسه ادبیات آیینی بیپلاک