در این شهر بی وفایی
قاسم نعمتیپسندیدن0
بازدید27
در این شهر بی وفایی ، غریب و بیآشنایی جدا از شهر مدینه ، تو مظلوم سامرائی دو چشمم شده ابر بهاری نمایم برایت بی قراری بمیرم چرا زائر نداری سلام ای آقای غم کشیده عزادار تو با اشک دیده ببین گشته زهرا مادر تو ، قد خمیده واویلا ، غریب سامراء شبانه پای برهنه ، دویدی و گریه کردی بگو در آن مجلس آقا ، چه دیدی و گریه کردی نشسته چه بغضی در گلویت که بازی شده با آبرویت شرابی تعارف کرده سویت گلویت را دست غم فشرده لب و دندانت چوبی نخورده کسی ناموست را تا به این مجلس ، نبرده واویلا ، غریب سامراء امان از شام و عذابش ، امان از آن اضطرابش امان از تشت طلا و ، امان از بزم شرابش خدا شده زینب پریشان به پیشش سر قاری قرآن پر از خون شده لبها و دندان چه سازد زینب با دست بسته به روی لبها چوبی نشسته غرور بی بی از خندهی دشمن ، شکسته واویلا ، غریب سامراء ghasemnemati_ir@