در آن ساعت که عالم شرمگین بود
فاطمه پروانهپسندیدن0
بازدید1K
در آن ساعت که عالم شرمگین بود
لبت سوزان و جانت آتشین بود
خروشان میزدی تن را به ساحل
چنان امواج دریا سهمگین بود،
که فریاد از گلوها بر نمیخاست
و دشمن در سکوتی خشمگین بود
تو میرفتی و دلها از پی تو
عطش در چشم دریا در کمین بود
...
صدای کودکان در باد پیچید
و رنگ آسمان خاکسترین بود
به ناگه از خروش افتاد دریا
تنی بی دست، تنها روی زین بود
زمین سیراب شد از دستهایت
که گویا تشنه تر از تو، زمین بود...