در آغوش پدر بودم نگاهم بر علم میخورد
علیرضا خاکساریپسندیدن0
بازدید200+
در آغوش پدر بودم نگاهم بر علم میخورد میان بزم روضه سرنوشت من رقم میخورد من اهل روضهها بودم از آغاز طفولیت از آن وقتی که دست سینه زنها بر سرم میخورد خدا رحمت کند مادربزرگم را؛ پس از روضه مقید بود باید جرعه چایی تازه دم میخورد همیشه میهمان سفرهی موسی بن جعفر بود "عزیز"م نان فقط از سفرهی شاه کرم میخورد رفیق نیمه راهش بود زانوهای بیتابش خودش را تا ورودی حرم با هر قدم میخورد میآمد "کاظمیه" از ره و مثل محرمها دوباره دست ها بر روی سینه لاجرم میخورد دوباره روضه خوان بالای منبر مرثیه میخواند: - در آغاز سخن بر حضرت زهرا قسم میخورد - به روی حضرت باب الحوائج بسته شد درها از این زندان به آن زندان، امام شیعه غم میخورد به آنچه موعظه میکرد خود بهتر عمل میکرد همین آقا که کم میگفت، کم می خفت کم میخورد پریشان حالی او را "مصیب" هم نمیفهمید دلش تنگ رضا بود و غم اهل حرم میخورد "لیذهب عنهم الرجس ..." از خدا در شان او آمد ولی دست به خون آلوده بر آن محترم میخورد خودش بود و قنوتی خسته و سجاده و تربت بمیرم؛ خلوتش با ضربه ی سیلی به هم میخورد نرفت آب خوشی هم از گلوی حضرتش پایین همیشه موقع افطار جرعه جرعه سم میخورد زن بدکاره شمری شد برای کشتنش انگار نه زخم طعنه، گویا چکمه از اهل ستم میخورد امان از روضهی گودال که هر شب تداعی شد امان از غُل، غُلِ سنگین، که روی سینه هم میخورد در آخر هم گریزی سمت دشت کربلا میزد مسیر مرثیه هایش به شعر محتشم میخورد * - * - * کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا در خاک و خون تپیده به میدان کربلا منبع:موسسه ادبیات آیینی بیپلاک