دارند میبرند به صحرا بهار را، گلهای نوشکفتۀ باغ انار را
حسنا محمدزادهپسندیدن0
بازدید1.1K
دارند میبرند به صحرا بهار را، گلهای نوشکفتۀ باغ انار را
پیوند میزنند به اشک تمشکها، سیب گلاب تازهتر شاخسار را
پیوند میزنند قلم را به چشم تر، با شعر داغدار پدرهای بی پسر
کی میشود به ثانیهای بشکند کمر؟ اسبی بیاید و ببرد انتظار را
جنگل بروید از دل صد پارۀ کویر، صیاد و صید و وسوسههای کمان و تیر
آهوی در شقاوت کفتارها اسیر ... دارند میکشند به هر سو شکار را
حیّ علی الصّلاه کمانهای بیوضو، صیادهای دشنه به دندان گرگ خو
سجّادهای کنار عطش پهن کردهاند، وقت است بشکنید قرار و مدار را
قرآن ورق ورق شده افتاده روی خاک، جوشیده خون گرم خدا از گلوی خاک
با بوریای شعر چگونه بیاورم؟ آیات غرق خون شدۀ سجده دار را
سبحان ربی ال ... بدن و ... سر جدا جدا، سبحان ربی ال ...
لب و ... انگشت و ... دست و ... پا ...
اینجا قیامت است به هر تکّه از تنت، تفسیر کرده تیغ جنون انتظار را
تکثیر کردهاند تو را چون محمّدی، در پاکی و یقین و صداقت زبانزدی
از دور دیدهاند علی گونه آمدی، دارند میزنند رگ ذوالفقار را
داغی شبیه داغ تو سنگین نمیشود، دین جز به مهر خون تو تضمین نمیشود
اینگونه میکشند به آتش در این دیار، هی ذرّه ذرّه ذرّه دل روزگار را