دُرّی که رنگ آن به عقیق یمن زده
حسین قربانچهپسندیدن0
بازدید22
دُرّی که رنگ آن به عقیق یمن زده چوب حراج بر جگر خویشتن زده آتش شراره بر جگر یاسمن زده دریای غم به ساحل قلب حسن زده روز وشب آه می کشم و زار می زنم بسمل هم اینچنین که منم جان نمیکند میخواستم بلندشوم رو به را شوم تا زینبم نیامده از تشت پا شوم اما مجال نیست که از غم جداشوم چیزی نمانده با غم خود بر ملا شوم کم کم تمام اهل حرم جمع میشوند در سوی ناله های حسن شمع میشوند آه از نهاد میکشم و وای از دلم از عمر خویش خون جگر گشته حاصلم غربت جز اینکه هم نفسم هست قاتلم محنت جز اینکه هست مغیره مقابلم دیندارهای شهر هم از بس که سادهاند مسجد که میروم به علی فحش میدهند خاموش گشته اخترم از هفت سالگی خاکستر است بر سرم از هفت سالگی لرزیده است پیکرم از هفت سالگی من رازدار مادرم از هفت سالگی در خاطرم هر آینه از کوچه بگذرم انگار باز فاطمه را خانه میبرم دیدم عیال کفر و ستم میرسند و بعد هیزم به دست تا پس در آمدند و بعد ابلیسها به آتش در میدمند و بعد دیدم که با لگد به دری میزنند و بعد زود آمدند با غم ما سرخوشی کنند با هر وسیلهای شده محسن کشی کنند سخت است اینکه صبر کنی پر بریزد و از چشم صاحب فدک اختر بریزد و خون از شیار گونه مادر بریزد و سیلی ز گوش فاطمه گوهر بریزد و با دستها طلب بکنی راه چاره را از خاک کوچه جمع کنی گوشواره را خون از لبم چکید ولی خیزران نخورد خیلی گلوم خشک شد اما سنان نخورد نه چکمه نه لگد به من نیمه جان نخورد آمدحسین و از بغل من تکان نخورد آرام روی سینه گرفته سر مرا تر کرد با دو جرعه خودش حنجر مرا تابوت من ز کینه خناسها شکست در این مجادله دل عباسها شکست وای از دمی که شیشه احساس ها شکست با تازیانه ها کمر یاس ها شکست زینب که سوی مجلس اغیار میرود عباس روی نیزه سرش آب