خیمهها می سوزد و شمع شب تارم شده
حبیب الله چایچیان (حسان)پسندیدن0
بازدید94
خیمهها می سوزد و شمع شب تارم شده در شب بیماریام آتش پرستارم شده ما که خود از سوز دل آتش به جان افتاده ایم از چه دیگر شعلهها یار دل زارم شده پیش از این سقای ما بودی علمدار حسین امشب اما جای او آتش علمدارم شده ای فلک جان مرا هر چند می خواهی بسوز مدتی هست از قضا دل سوختن کارم شده جز غم امشب پیش ما یار وفاداری نماند در شب تنهاییام تنها همین یارم شده من که شب را تا سحر بی خواب و سوزانم چو شمع از چه دیگر شعلهها شمع شب تارم شده بس که اشک آید به چشمم خواب شب را راه نیست دود آتش از چه ره در چشم خونبارم شده؟ جز دو چشمم هیچکس آبی بر این آتش نریخت مردم چشمان من تنها وفا دارم شده گر گلستان شد به ابراهیم آتش ها ولی سوخت گلزار من و آتش پدیدارم شده شعلههای کربلا آتش به جانم زد "حسان" آتشین از این جهت ابیات اشعارم شده