خیره مانده ست نگاه تر یعقوب به تو
حسنا محمدزادهپسندیدن0
بازدید1K
خیره مانده ست نگاه تر یعقوب به تو
داده قرآن لقبِ یوسف محجوب به تو
گرچه آیینۀ فریاد محمد شدهای
ولی انگار رسیده دل ایوب به تو
کردهای قصد سفر، گرچه خودت میدانی
میرسند از همه سو تیغ کشان، خوب به تو
آن طرف معرکۀ قوم «والضّالین» است
میخورد دشنۀ هر دیدۀ مغضوب به تو
نامهبرها همه دیدند که برمیگردد
جملۀ اولِ آن کینۀ مکتوب به تو
تیرِ و سرنیزه و بیداد عطش کافی نیست
میخورد بعد همه ضربۀ هر چوب به تو
روی چشمِ ترِ هر اسب، نقابی زدهاند
تا رسد آخر هر جادۀ سُمکوب به تو
بیشتر از همه در خاک به خود میشکند
استخوانهای تنی که شده منسوب به تو
ظهر روز دهم است و سرِ من کرب و بلاست
وا شده پنجرۀ این دلِ آشوب به تو
تخت بر تک تک دلها زدهای؛ خواست خدا
شاهِ عالم بدهد منصب محبوب به تو