خورشید نگاهش به جمال قمر افتاد
احمد علویپسندیدن0
بازدید1K
خورشید نگاهش به جمال قمر افتاد
راز قمر هاشمی از پرده در افتاد
وقتی که به چشمان اباالفضل نظر کرد
انگار نگاهش به نگاه پدر افتاد
در بدرقهاش خواست بگوید که برادر
اما سخن عشق به وقتی دگر افتاد
ماهیست درخشنده که بر منبر نیهاست
سرویست جوانمرد که بیدست و سر افتاد
لشکر همه دیدند که یک شیر خروشان
مانند کبوتر شد و بیبال و پر افتاد
دیدند که یک روز پس از رجعت سرخت
گیسوی تو در دست نسیم سحر افتاد
این زمزمه را از لب مختار شنیدند
«با آل علی هر که در افتاد ور افتاد»
کوتاه سخن اینکه بلند است مقامت
ای تشنه لبان تشنۀ یک جرعه مرامت