خورشيد کبود و نيلي و مخمل کوب!
وحید قاسمیپسندیدن0
بازدید85
خورشيد کبود و نيلي و مخمل کوب!
ديديم تو را چه دير در سمت غروب
در مغرب شانههاي ترکان سياه
بي غسل وکفن به روي يک تختهي چوب
روح القدسي که بر صليبت زده اند؟
اي کشتهي زهر، اي شهيد مصلوب!
اين تختهي پاره چيست!تابوت کجاست؟
در شهر شما مگر شده قحطي چوب؟
بر پيکرتان چقدر گل مي ريزند!!
با چشم به خون نشسته نوح و يعقوب
با ضربهي تازيانهها روي تنت
شرح غم جانگدازتان شد مکتوب
در سورهي صبر عمرتان آمده است
يک آيهي کوتاه ز رنج ايوب
زنجير به زخم ساق ها چسبيده
زنگار به مغز استخوان کرده رسوب
منبع:موسسه ادبیات آیینی بیپلاک