خواهم که بوسهات زنم، اما نمیشود
حسن لطفیپسندیدن0
بازدید1K
خواهم که بوسهات زنم، اما نمیشود
جایی برای بوسه که پیدا نمیشود
لب را به هم بزن، نفسی زن که هیچ چیز
شیرینتر از شنیدن بابا نمیشود
این پیرمرد بی تو زمینگیر میشود
بی شانۀ تو مانده اگر پا نمیشود
هر عضو را که دیدهام از هم گشوده است
جز چشم تو که بر رخ من وا نمیشود
خشکم زده کنار تو و خنده هایشان
خواهم بلند گردم از این جا نمیشود
ای پاره پارهتر ز دل پاره پارهام
گفتم بغل کنم بدنت را، نمیشود
باید کفن به وسعت یک دشت آورم
در یک کفن که پیکر تو جا نمیشود
حجله گرفته پای تنت مادرم، ببین
اشکم حریف گریۀ زهرا نمیشود