خـــاطراتش قشــنگ و زیبا بود
وحید قاسمیپسندیدن0
بازدید1K
خـــاطراتش قشــنگ و زیبا بود
عطر سیب و اقاقیا میداد
روزهای خوشش دگرگون شد
گـــذرش تــا بـه کـــربلا افتــاد
داغ هفــتــاد و دو شقایق را
بر سرشانههای خود حس کرد
رنج زنجیر و درد سـلسله را
بر مچ دست و پای خود حس کرد
روی آییـنۀ غــرور دلش
زیر بــاران سنگ چین افتاد
دید خورشید را که چنـدین بـار
از سـر نیــزه بر زمین افتـاد
گـریههای رقیه را میدید
کــوه فریـاد در گلویش بود
محمل باز عمـه پشتِ سرش
ســر عبــاس روبـرویش بود
دید از زیــر نیــزۀ جدش
بر زمین، قطره قطره خون میریخت
دیــد در کــوفه دشمن نــامرد
سر او را به شاخهای آویخت
کودکان چموش سنگ بدست
پـای ناقه به جــانش افتادند
مردمان حرامـزادۀ شام
خـارجی زادهاش لقب دادند
از سـر بام خـاک و خاکـستر
نقل سر بود و؛ فرش راهش بود
چشم ناپاک شهر را میدیـد
غــم نـاموس در نگاهش بـود
غیـــرتش را بــه جـوش آوردند
نیزه داران مستِ سکه پرست
چــهرۀ ســرخ عمـــه را تا دید
مثـل عباس چـشم خـود را بست