خداوندا نگير از من نگاه مهربانش را
محسن صرامیپسندیدن0
بازدید900+
خداوندا نگير از من نگاه مهربانش را نگير از بندهی او نوكری دوستانش را بلا گردان خدام حريم كاظمينم من گدايم روزی ام از سفره اش كن خرده نانش را نيامد دست خالی يک تن از باب المراد او ندارد هشت جنت هم صفای آستانش را همين يک نكته از پستی اين دنيا فقط كافی ست چرا بايد بگيرم از سيه چالی نشانش را به هارون تا قيامت لعن و نفرين پيمبر باد كه با آزار آن حضرت نموده قصد جانش را فقط با تازيانه می كند از او پذيرائی بريده سندب ابن شاهک ملعون امانش را نشسته مثل عمه زينب خود نافله خوانده ز بس نمناكی زندان گرفت از او توانش را نمانده ساق پا حتی بماند معنب مرضوض قلم هرگز ندارد قدرت شرح بيانش را غل و زنجير يا زندان بسوزم با كدامينش شكست از او يكی حرمت يكی هم استخوانش را ولي با اين همه روضه ولی با اين همه غربت دم جان دادنش بالين خود ديده جوانش را بميرم كربلا بابا به بالين پسر آمد گرفت اين داغ از بابا توان زانوانش را نگاه انداخت هر جائی از اين صحرا فقط مي ديد جوانش را جوانش را جوانش را جوانش را...