خاکم به سر چرا نفس سرد میکشی
حبیب اولیاییفرپسندیدن0
بازدید81
خاکم به سر چرا نفس سرد میکشی این روزها به جای نفس درد میکشی ای شمع خانه از دل پروانه یاد کن ما را به یک نگاه کریمانه شاد کن این خانه را برای خدا روبه راه کن موی حسین و روی حسن را نگاه کن باید برای این دل مظلوم گریه کرد با گریه های زینب و کلثوم گریه کرد مثل گذشته کاش که ما را صدا کنی سردرد اگر گذاشت نگاهی به ما کنی من هم به حال پیکر تو گریه میکنم دارم کنار بستر تو گریه میکنم از ماندنت فقط نکشی دست فاطمه تو هستی و همین همه چیز است فاطمه بردار از قدم ، قدم عاشقانه را گرما ببخش مادر این خانه ، خانه را باشد قبول ، حرفی از این تب نمیزنیم امّا بدون تو ، به غذا لب نمیزنیم اینجا اگر که نور و صفا هست با تو هست بوی خوش رسول خدا هست با تو هست تا آسمان بلند شده دود آه من بیتو علی چکار کند تکیه گاه من من هم به حال پیکر تو گریه میکنم دارم کنار بستر تو گریه میکنم از ماندنت فقط نکشی دست فاطمه تو هستی همین همه چیز است فاطمه با ما غریبگی مکن ای آشنا بس است ما را همین جواب سلام شما بس است ما با تو زنده ایم ، ز ما خیر را مگیر مُردیم ما که ، جان حسن ، رو ز ما مگیر بیمار رو به قبلهی من ، قبله گاه من ای در هجوم حادثه پشت و پناه من دستش شکسته باد! تو را بارها شکست پایش شکسته باد! ستون مرا شکست من بودم و تو پشت در خانه سوختی در آتش حسادت بیگانه سوختی هر کس شنید حال مرا گریه میکند از صبر من رسول خدا گریه میکند من هم به حال پیکر تو گریه میکنم دارم کنار بستر تو گریه میکنم از ماندنت فقط نکشی دست فاطمه تو هستی و همین همه چیز است فاطمه