خانم اجازه هست بیایم کنارتان؟
آرمان صائمیپسندیدن0
بازدید51
خانم اجازه هست بیایم کنارتان؟ دل تنگ گشته ام،شده ام بی قرار تان خیلی دلم گرفته به یاد قدیمها نان پختنت برای تمام یتیمها یادش بخیر خانهی امنی که داشتیم با بچه ها کنار شما غم نداشتیم یادش بخیر…زندگی ام رو به راه بود با بودنت کنار علی یک سپاه بود در میزدم که درب به رویم تو وا کنی من را دوباره علی جان صدا کنی افسوس!عمر دل خوشی ام آنقَدَر نبود ای کاش همسر من پشت در نبود دیگر کسی جواب سلامم نمی دهد اصلا کسی محل به کلامم نمی دهد آتش حساب دل خوشی ام را رسیده است لعنت به میخ در که به پهلو کشیده است لاله به روی پیرهنت نقش بسته است دستی پلید حرمت ما را شکسته است این رو گرفتنت ز علی را تمام کن اینبار آمدم،تو به پایم قیام کن دیدم سر نماز رکوعت نشسته است حدسم درست بود..که پهلو شکسته است چشم کبود تو شده آوار بر سرم من باشم و کبود شود چشم همسرم؟ با این همه،بمان بخاطر من،باشد ای عزیز؟ زهرا!بمان و زندگی ام را بهم نریز حیدر که هیچوقت به کسی رو نمی زند جز محضر خداش که زانو نمی زند حالا به التماس تو افتاده ام…بمان زهرا بمان،جان همین بچه هایمان این پیرُهن چه بود که دادی به زینبت؟ مادر بمیرد ای حسین!نمی افتد از لبت قدری بخوان روضه ی او را برای من گفتی ببوس حنجر او را به جای من؟ در پیش چشم های تو از حال می رود؟ لب تشنه مانده است،به گودال می رود؟ ظهر دهم،حسین!تنش زیر دست و پاست عصر دهم،حسین!سرش روی نیزه هاست