حق راهبی از دینِ عیسی را مسلمان میکند
حسین ایمانیپسندیدن0
بازدید19K
حق راهبی از دینِ عیسی را مسلمان میکند میعاد سرداب است و موعد ماهِ شعبان میکند رویایِ شبهایِ زنِ ترسا حقیقت میشود با یک نگاهِ عشق مُشرک ختمِ قرآن میکند شاگردِ درسِ دین و اخلاقِ حکیمه را حکیم یارِ بلندآوازهیِ خورشیدِ دوران میکند نرگس توکّل کرده و از قصر میآید بُرون جا در وجودِ عسکری شاهِ دل و جان میکند دامانِ پاکِ عفّت و حُجب و نجابت شهر را با مقدمِ فرزندِ قرآنی گلستان میکند مهدی به دنیا آمد و رو سویِ قبله سجده کرد زیبایِ دوران یوسفِ کنعانیان شرمنده کرد در بطنِ مادر قاریِ آیاتِ قدرِ یار شد چون آدم از سویِ خدایش وارثِ دلدار شد شیخُالنَّبییین نوح و شیخالاوصیا آقایِ ما حالِ عدویش همچو هود از بادِ ظلمت زار شد چون بتشکن مخفی به دنیا آمد و غیبت نمود زیبایِ دوران مثلِ یوسف یکشبه سردار شد چون لوط از عرشِ خدا آمد به یاریاش مَلک باغ و گلستان همچو خضر از مقدمش شنزار شد آوایِ داوودیِ تکبیرش به هنگامِ سجود داوودِ خوشآوا شنید و سائلِ دیدار شد پاسخ به خصمش چون شعیب است آتشِ قهرِ خدا هر کس نبسته دل به او وَاللّه دور است از خدا چشمانتظارِ تو گرفتارِ عذاب همچون کلیم حکمِ تو را در خردسالی چون سلیمان زد رحیم ایّوب تنها هفت سال و تو فراتر از هزار با دل خریداری بلا را با توسّل بر کریم در مهد چون عیسی سخن گفتی و تا عرشِ خدا رفتی و یزدان خواسته نسلِ مُعاندها عقیم آهِ مسیحاییِ تو بر مُردگان جان میدهد خالق تو را در نونهالی خوانده دانا و حکیم همنامِ احمد هستی و روی وُ مَرامت احمدی ای انبیا و اولیا و اوصیاء پیشت ندیم تو یوسفی و من شدم با قیمتِ جان مشتری « زیبا فراوان دیدهام امّا تو چیزِ دیگری » اِی آفتابِ مانده زیرِ ابرها بر ما بِتاب ای حاضرِ دور از نظر شد از فراقت دل کباب لطف و دعایت موجبِ حفظ و نجاتِ شیعیان همپایِ ما در کوی و بازاری و فکرِ انقلاب خُلقِ خلائق را ظهورِ توست راهی تا کمال کاخِ رَذیلتهایِ اخلاقی شود با تو خراب در دولتِ تو حکمت و علم و عدالت آشکار ظلم و جفا و کینه و نیرنگ در عصرَت عذاب اِی باعثِ اِحقاقِ حقُّ و خواریِ کفر و نفاق شمشیرِ عدل و بازویِ قدّار پورِ بوتراب بارانِ رحمت بر سرِ قلبِ کویریام ببار دنیا سراسر ظلم شد بردار تیغِ ذوالفقار چشمانتظارِ توست دینِ نابِ ختمالانبیا شد بیقرارِ بازویِ تو ذوالفقارِ مرتضی آوایِ یک مظلومه از حوُل و حوالیِ بقیع میخوانَدَت اِی روشنیِ چشمِ تارِ کوچهها تشتی که از خونِ دلِ صبرِ حرم لبریز شد گوید بیا دیگر بهارِ قلبِ زارِ مجتبی مانده نگاهی خیره بر کعبه که آید منتقم با تیغ بر خونخواهیِ رأسِ سوارِ نیزهها دستی کنارِ آب و قنداقِ گلِ سرخِ رباب جوید تو را با دخترِ دیده شرارِ خیمهها مهتاب و مُهر و منبر و محراب میجوید تو را حلقومِ زیرِ دشنهیِ ارباب میجوید تو را