حرفِ مدینه است مدینه نرفتهها
حسین ایمانیپسندیدن0
بازدید61
حرفِ مدینه است مدینه نرفتهها حرفِ بقیعِ خاکی و غمهایِ فاطمه حرفِ دلِ شکسته و آهی که میکشیم حرفِ عزا و نوحه وُ نجوایِ فاطمه شهرِ مدینه خلوت و دلگیر میشود غربت حقیقتیست که همراهِ یارِ ماست وقتی برایِ فاطمیون گریه میکنیم اینجا مدینه و گلِ زهرا کنارِ ماست آقایِ هر دو عالمی و باقرالعلوم عالم کنارِ سفرهیِ تو جا گرفته است این روزها که صحنِ تو خاموش و خلوت است بزمِ غمِ تو را خودِ زهرا گرفته است آتش گرفته سینهیِ فرزندِ آفتاب میسوزد و نفس نفسَش میشود عذاب یادِ غروبِ خاطرهیِ خاک و خون و دود یادِ حریمِ تشنه و آوایِ آب آب این شاهدِ غروبِ غمانگیزِ کربلاست بوده میانِ آتش و غش بینِ بچّهها همراه با سهسالهیِ ویرانه سوخته با روضهیِ سری که نشسته به نیزهها پایِ برهنه بود و بیابان و خارها شلّاق و سیلی و بدنِ همقطارها سربازها و تاولِ خونین و آبله رقصِ عذاب و هلهلهیِ نیزهدارها او دیده نیزهیِ سرِ بابا تکان نخورد او دیده خشم و کینهیِ آلِ امیّه را او دیده قصّهیِ غضبِ زجر و حرمله او دیده رویِ فاطمهایِ رقیّه را هر جا که حرفِ کربوبلا میرسد به گوش انگار روضهها به کرم وصل میشود بویِ محرّم آمده آقایِ ما کجاست ؟! اشکم دوباره وقفِ اباالفضل میشود وای از سری که عصرِ دهم پیشِ چشمها پهلو به رویِ نیزه زد و رو به کوفه داد از نسلِ یاس بود ولی نیزه را که دید لبّیک گفته وُ گلِ سرخی شکوفه داد کربوبلا و کوفه و شام و مدینه را اینجا کشاندهایم که همراهِ ما شَوی آقا چه میشود که به همراهِ نوکرت یکبار زائرِ نجف و کربلا شوی