حتم دارم که رفتنی هستم
وحید قاسمیپسندیدن0
بازدید16
حتم دارم که رفتنی هستم به خدا می سپارمت آقا خواهشِ مادرانه ای دارم جانِ تو, جانِ دخترم زهرا حسرتِ دیدن عروسی او به دلم ماند! چاره ای هم نیست درشبِ خواستگاریِ دختر غمِ بی مادری, غمی کم نیست مادرم؛ حق بده که بی تابم چشم هایم به اشک ناچار است نیستم در کنار او وقتی بین دیوار و در گرفتار است دخترِ پابه ماهِ بی مادر دردهایی نگفتنی دارد! کاش بودم, شنیده ام با او در و همسایه دشمنی دارد گریههایت هنوز یادم هست! وقتی از آن چهل نفر گفتی بغضِ عالم شکست, وقتی از لگدی بی خبر به در گفتی