حال و روزش عذابِ زندان بود
حسین ایمانیپسندیدن0
بازدید1.5K
حال و روزش عذابِ زندان بود کاظمین از غمش پریشان بود پیکرش ناتوان و بیجان بود بند بر دست و پایِ عرفان بود وردِ لب آیههایِ قرآن بود روضهاش نغمهیِ غریبان بود اثرِ زهرِ کینه پیدا شد جگری پاره داغِ زهرا شد حکمِ آزادیاش که امضا شد دربِ زندانِ بیکسی وا شد تخته تابوتِ جسمِ مولا شد دیده شد ابر و وقتِ باران بود رویِ لب لاٰ اِلٰهَ اِلّاَ اللّه شالِ مشکی به دورِ گردنِ شاه هفتمین رهبر و چراغِ راه میرود سویِ حقُّ و ذکرم آه شد عزادار رأفتِ درگاه لحظهیِ دوری از عزیزان بود این طرف ثامنالحجج محزون آن طرف هم کریمهای دلخون چشمِ عرش از غمِ حرم هامون طعنه میزد ستمگری مفتون رافضی شد امیرِ فاطمیون !!! روضهها مثلِ شامِ ویران بود دستوپا مثلِ شام در زنجیر دختری فاطمی شده دلگیر پنج بار آه و ناله و تکبیر هفت پوشش برایِ جسمی پیر در کفنهاست بیکفن تصویر ساعتِ سخت و تلخِ هجران بود غربتِ کاظمین جایِ خودش اشکِ هر روضهای برایِ خودش کفنی بود و بچّههایِ خودش پا نشد نیزه .... بود پایِ خودش جایِ ناموس در لِوایِ خودش نَه رویِ ناقههایِ عریان بود ناقه بود و عذاب بود و حرم نالههایِ رباب بود و حرم سر رویِ نیزه قاب بود و حرم راویِ انقلاب بود و حرم آشیانِ خراب بود و حرم زیرِ چترِ سرِ شهیدان بود کاظمین از حسینِ ما میگفت از غمِ دشتِ کربلا میگفت از سری رویِ نیزهها میگفت از تنی زیرِ دستوپا میگفت نینوایی به هر نوا میگفت شاهِ لبتشنه العجل خوان بود