جان می دهد غریب ترین غریبها
حسن کردیپسندیدن0
بازدید85
جان می دهد غریب ترین غریبها دف می زنند دور سرش نانجیبها افتاده بود و طاقت برخواستن نداشت جز خاک و خون نشانهی دیگر به تن نداشت از بس که در غریبی خود دست و پا زده تنها و خسته جان نفسش بند آمده می سوزد از عطش ولی آبش نمی دهند هستند اهل خانه،جوابش نمی دهند خون می چکد ز لعل لب آسمانی اش گویا خنک شده جگر یار جانی اش از خاک تا به بام تنش را کشیده اند حالا کبوتران خدا سر رسیده اند بی احترام شد بدن حجت خدا اما سرش نشانه نشد روی نیزهها هرچند تا سه روز تنش آفتاب خورد از نعل تازه کی بدنش خاک و آب خورد؟ هرچند خاک و خون ز لبانش جدا نشد دیگر به خیزران لب او آشنا نشد