جان جهان به شور تو در پیچ و تاب شد
مشفق کاشانیپسندیدن0
بازدید1K
جان جهان به شور تو در پیچ و تاب شد
انگیخت گرد و، سایه کش آفتاب شد
بر چید خیمگی شب، و روز حساب شد
«خاموش محتشم که دلسنگ آب شد
بنیاد صبر و خانۀ طاقت خراب شد»
زین جویبارها که سرازیر شد به خاک
ترسم شوند خلق، به دریای خون هلاک
زین مرثیت، که گشت، گریبان صبر چاک
«خاموش محتشم، که ازین حرف سوزناک
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد»
زین نوحه بر فراز زمین، بام آسمان
افروختی چراغ سخن را به جاودان
با هر کلام، شعله بر آوردی از زبان
«خاموش محتشم، که ازین شعر خونچکان
در دیده، اشک مستمعان خونِ ناب شد»
جن و ملک شدند برین پهنه اشکریز
در ماتم سری، که جدا شد به تیغ تیز
برخاست از نهاد جهان، شور رستخیز
«خاموش محتشم، که ازین نظم گریه خیز
روی زمین به اشک جگرگون خضاب شد»
این نوحه، در خزان گلستان حیدری است
در ذکر دردهای حریم پیمبری است
در بزم غم، چو شعلۀ جانسوز آذری است
«خاموش محتشم، که فلک بسکه خون گریست
دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد»
در موجخیز حادثه، توفان انقلاب
افکند بر صوامع افلاک اضطراب
سیلاب تاب سوز، فرو ریخت از سحاب
«خاموش محتشم که به سوز تو آفتاب
از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد»
زد خامۀ تو، تا رقم از ماتم حسین
داغی به دل شراره زد، از پرچم حسین
افکند باز و لوله، در عالم حسین
«خاموش محتشم، که ز ذکر غم حسین
جبریل را ز روی پیمبر حجاب شد»
دردا، که روزگار عزایی چنین نکرد
ساز جهان، به شور نوایی چنین نکرد
این بیشکیب ناله، به نایی چنین نکرد
«تا چرخ سفله بود، خطایی چنین نکرد
بر هیچ آفریده، جفایی چنین نکرد»