تپش نبض حيات و هستي با شروع تو
یوسف رحیمیپسندیدن0
بازدید300+
تپش نبض حيات و هستي با شروع تو نديده خورشيدي رو کسي پيش از طلوع تو اولين ستارهي آسمون خدا تويي اولين هم سفر خاتم الانبيا تويي وقتي از اسم خدا گرفته ميشه نام تو يعني جز خدا کسي نمي دونه مقامتو وقتي خونهي خدا معطر از خاک پاته يعني از روز ازل خود خدا خاطر خواته افضل العبادته زيارت روي علي بهترين حبل المتينه تار گيسوي علي اولين ذکر لبش قد أفلح المؤمنونه حامي دين رسوله اولين مسلمونه تنها راه وصال مدينة العلمه علي خورشيد کرامت و معرفت و حِلمه علي با ولايت علي دين خدا محققه تو قيامت صاحب صراط و حوض و بيرقه لحظه لحظهي غدير شاهده که بعد نبي نداره شريک و همتايي، وليِّ مطلقه ميزان تشخيص حق و باطله ولايتش مظهر عدالته تا هميشه مع الحقه عزت دين خدا مديون اقتدارشه فاتح عرصه هاي خيبر و بدر و خندقه صاحب روز قيامت کيه جز مولا علي وقتي که ميگه خدا هم لا فتي الا علي سرفرازه پرچم سروري تو از ازل چيه جز ولاي تو حي علي خير العمل راهي که اول و آخرش تويي، سعادته ديني که امام و رهبرش تويي، هدايته هر کي بسته چشمشو به روي چشمه سار حق روز محشر نصيبش افسوس و آه و حسرته تاريکي نداره راهي که تو باشي خورشيدش از ازل تا به ابد نور تو بي نهايته جايگاهي نداره پيش خدا و رسولش اوني که به خانوادهي تو بي ارادته نمي مونه برا هيچکه جاي شک و شبههاي وقتي که خدا مي گه ذکر علي عبادته اگه ايراني هميشه سربلنده تو جهان واسهي اينه که زير پرچم ولايته اين همه مذهباي جور وا جورُ مي خوام چيکار راهي که تو آخرش باشي فقط سعادته دلگيره آسمون از نماز بي ولاي تو خدا آفريده هفت آسمونُ براي تو تشنهي کوثر لبهاي شما فرات و نيل جاريه از نفسات زلال شهد سلسبيل با ارادهي تو مي گرده تموم کائنات به ضريح لطف تو هفت آسمون بسته دخيل اولين منبر تو روز ازل، عرش خدا اولين مستمعت کيه به غير جبرئيل وقتي بالا ميگرفت کار نبرد تو معرکه خيره ميشد به تو چشم همهي مردم ايل حديث شور و حماسههاست تموم زندگيت خيبر و بدر و احد خندق و ليلة المبيت آخر اصالت و نجابت و ادب علي مرد ميدون نبرد و فارس العرب علي فاتح ميدوني و بيرق حق رو دوشته چشم عالم همه مبهوت تو و خروشته وقتايي که ميرسي با رعد و برق ذوالفقار در برابر تو و اون همه عزم و اقتدار آقا جون کسي براي گفتن حرفي نداره هر چي پهلوون داره عرب پيشت کم مياره غبار راهته صد تا مثل ابن عبدود نداري همتايي از روز ازل تا به ابد لرزه افتاده به جون بتها با حضور تو چشم ظلماني شب نداره تابِ نور تو مثه آفتاب مياي به جنگ شب سحر به دست تو يداللهي و از راه ميرسي تبر به دست خونهي خورشيدو از سياهيا پاک ميکني کعبه رو دوباره هم قبلهي افلاک ميکني آروم و قرار قلب و کاشف الکرب نبي سردار حماسههاي سپاه حرب نبي تکسوار صبح خيبر اسد الله علي فاتح مطلق ميدونه يدالله علي عرش روشن چشاش که چشمهي نور خداست مظهر شکوه و عشقه طرحي از خوف و رجاست دل از عالم ميبره شوق شريف يه نگاش اما نيست کسي تو معرکه حريف يه نگاش يا علي دين خدا هميشه زير دين توست مديون شور و خروش تو و نور عين توست اگه بعد اين همه پرچم حق رنگي داره اثر سرخي خون روشن حسين توست مردي که روي لبت هميشه ذکر فاطمه س حيرون رشادتاي تو امير علقمه س زمين و زمون و عرش و آسمون به نام تو تمومي کائنات ملک علي الدوام تو خدا خونهي خودش رو کرده نذر راه تو واشده ديوار کعبه هم به احترام تو تموم عمر تو عشق و عزت و بزرگيه درس آزادگيه صبر تو و قيام تو چه نيازي به جواب سلام مردم شهر وقتي که خود خداست منتظر سلام تو مي درخشه خطبه هات شبيه قرآن خدا جاريه تو قلب تاريخ تا ابد کلام تو بهتر از دنيا راه آسمونا رو مي دوني ميون عرش خدا نماز شب رو مي خوني کسي قدر اون دل دريائيتُ نميدونست وقتي مي گفتي سلوني قبل ان تفقدوني به خدا ديگه شبيه تو نديده روزگار همهي پرده هاي غيب هم اگه بره کنار چيزي بر علم و يقين تو اضافه نميشه چيزي بر کمال دين تو اضافه نميشه وقت سجده ها که صورت روي خاکا مي ذاري يعني حتي پر کاهي ميل به دنيا نداري سر مي ذاري روي خاک از همه جا رها ميشي راهي خلوتي عارفانه با خدا ميشي مي خوني هزار رکعت نماز تو هر شبانه روز مونده جاي پينهي مُهر روي پيشونيت هنوز تير و بيرون مي کشن وقت نماز از توي پات يعني بي پرده سخن ميگي تو سجده با خدات اين راز و نيازو با دنيا عوض نميکني دو رکعت نمازو با دنيا عوض نميکني آخه تو خوب مي دوني که لذت حضور چيه غرق شدن ميون بي کران عشق و نور چيه مصحف سعادتي، قرآن ناطق خدا هميشه آينهي نور حقايق خدا وا مي شه با خطبه هات پنجره هاي روشني نفسات لبريزه از حال و هواي روشني مي ريزه سحر کلامت آيه آيه معجزه مي باره صبح نگاهت آيه آيه روشني به خودت قسم صراط مستقيمه راه تو که مي ره تا افق بي انتهاي روشني دلمو دست تو مي سپرم که همراه خودت ببري يه نيمه شب سمت خداي روشني آرزومه يه بار از مسجد کوفه بشنوم با صدات يک سحر جمعه دعاي روشني روشني زمزم از زمزمهي زلال توست توي دنيا تنها آرزوي من وصال توست کم ما و کرم و لطف و صفاي بيحدت دل ما و حرم و شوق طواف مرقدت مي شينم گوشهي ايوون طلات شايد آقا بشينه روي سرم غبار رفت و اومدت تو که از روز ازل محور اهل عالمي نه همين شصت و سه بار گشته زمين دور قدت آسمون با تموم ستاره هاش هر روز و شب تا ابد مي گرده يا علي به دور گنبدت افتاده باز به سرم هواي پرواز تا حرم امشبو اذن پريدن بده به بال و پرم دل من پر مي زنه براي ديدن نجف نذا آرزو به دل بمونه چشماي ترم آخه من جز در خونهي تو جايي ندارم خودتم خوب مي دوني آقا يه عمره نوکرم من کيم ادعاي نوکري تو رو کنم من گداي خاک پاي نوکراي قنبرم بچه بودم که بابام مي گفت اگه خوردي زمين يا علي بگو پاشو مردونه از جات پسرم اسم تو لالايي رؤياي کودکي من هنوزم تو گوشمه زمزمه هاي مادرم يا علي و يا علي و يا علي و يا علي ذکر يا علي باشه ايشالا حرف آخرم مي دونم سر مي زني به شيعههات وقت سفر مي دونم لحظهي رفتن تو مياي بالا سرم ترسي از قيامت و حساب کتابش ندارم وقتي که يه عمره سينه چاک عشق حيدرم دست تو مهربون و بنده نوازه هميشه درياي لطف، برا دستاي نيازه هميشه رد نمي کني کسي رو دست خالي آقا جون دست با کرامت تو چاره سازه هميشه هر کي از مدينه رد شده نمک گير توئه سفرهي کرامت دست تو بازه هميشه قصهي رکوع و انگشتر تو برا کسي که باشه اهل حقيقت مثه رازه هميشه کعبه اميد اهل آسمون و زمينه مردي که ولايتش هميشه حصن حصينه کور بشه چشم حسودي که نميخواد ببينه توي عالم تنها حيدر امير المؤمنينه يه نگاه با صفاش باب المراد عالمه گوشهي تار عباش بوالله حبل المتينه امير عالمه و ابوترابه لقبش بسکه تو خرابه ها با يتيما هم نشينه سند عدالته عبا و نعلين علي نديده دنيا ديگه اميري رو عين علي جامهي خلافتش پيرهن وصله دارشه چند تيکه سفال و بوريا دار و ندارشه اميري که روي دوشش ميذاره نون و رطب مي بره برا يتيما کوچه کوچه، شب به شب دنيا رَم اگه بهش ببخشن حاضر نميشه پر کاهي رو به ناحق از کسي کنه طلب دستاي عقيل گواه عدل و انصاف علي عدالت يکي از اون هزار تا اوصاف علي آخر سخاوته دستاي دريا صفتش نگاه خسته دلا تشنهي الطاف علي بنازم عشق و صفا و دستگيريتُ علي ميون هر دو سرا نعم الاميريتُ علي به خدا با همهي دنيا عوض نمي کنم بورياي کهنه و فرش حصيريتُ علي پدري کردي براي يتيماي شهر غم ديده بود شب خرابه سر به زيريتُ علي هل أتي آينهي هر روز و هر شب توئه سفرهي جو نديده يه لحظه سيريتُ علي نخلايي که سر مي ذاشتن به روي شونهي تو حيف که زود ديدند به چهره گرد پيريتُ علي بشکنه دستي که خواست ببنده دستاي تو رو کورشه اونکه خواست شاهدباشه اسيريتُ علي اين روزا که دلگيره هواي نخلستون غم ابريه چشات مثه چشاي نخلستون غم بغض سي ساله اي که خيمه زده توي گلوت ناله ناله شده هم نواي نخلستون غم جز دل چاه نميشه هيچ کسي همزبون تو براي گريه ميري کجاي نخلستون غم غروباي بيقراري هواي گريه داري سر مي ذاري روي شونه هاي نخلستون غم آسمون چشم روشنت پر ابره اين شبا معلومه دلت پريشون و بي صبره اين شبا ميدونم خسته اي از زندگي بي فاطمه ميدونم دنيا برات شبيه قبره اين شبا بدجوري آتيش گرفتي از فراق فاطمه خدا ميدونه چه کرده با تو داغ فاطمه تا سحر همدم تو غربت و آه و بي کسي کنار تربت بي شمع و چراغ فاطمه نميدونم چه حالي داشتي شبا که ميگرفت زينب سه چار ساله از تو سراغ فاطمه تو بايد صبر پيشه مي کردي ولي غريبونه پيش چشم تو مي سوخت تموم باغ فاطمه دست تو اسير حلقهي طناب شد تو کوچه يعني آسمونا رو سرت خراب شد تو کوچه وقتيديدي پروانهت تو شعلههاي کينه سوخت وقتي که ديدي به پات شمع تو آب شد توکوچه صداي نالهي زهرا رو شنيدي پشت در همهي آرزوهات نقش برآب شد تو کوچه يه سپر فروختي و شد سپر بلاي تو آقا جون فاطمه با تو بيحساب شد تو کوچه هنوزم حيرونم از اين که چي شد بعد سه روز زدن دختر مصطفي ثواب شد تو کوچه با دلي لبريزِ شوق پر زدن دعا مي کرد تا سحر با بغض و غم فاطمه شو صدا مي کرد اما انگار شب نوزدهم يه شور ديگه داشت چهرهي امام آسمون يه نور ديگه داشت مي دونست قراره حاجت بگيره وقت سحر دعاهاش رنگ اجابت بگيره وقت سحر آخرم حاجت روا شد سر سجاده، علي با نگاهي غرق خون تو محراب افتاده علي محراب از خون سرش يه دشت سرخ لاله شد راوي يه زخم کهنه، غربتي سي ساله شد زخمي که بعضي شبا سر وا مي کرد کنار چاه ناله ناله داشت حکايت از دلي لبرز آه ديگه راحت ميشه از اين همه ماجراي شهر ديگه راحت ميشه از مردم بي وفاي شهر خورشيد کوفه با چهرهاي پر از بغض شفق پلکاشو گذاشته روي هم، شکسته بيرمق طبيب اومده دوا بذاره رو زخم سرش اما کي ميذاره مرهم روي زخم جگرش بغض دلتنگياي غروب ميباره از نگاش معلومه رفتنيه، اين جوري ميلرزه صداش دلي غرق درد و ناله، حالي آشفته داره ميون بغض چشاش حرفاي ناگفته داره خوب ميدونه کوفه شهر آدماي بيوفاست خوب ميدونه تازه اين اول غربت و بلاست خوب ميدونه بيست سال ديگه حديث غربتو قصهي نامههاي فريب اين جماعتو ميدونه درياي خون ميشه يه روزي نينوا آخه خونه دلش از مصيبتاي کربلا ميدونه دست رشيد عباسش قلم ميشه از غمش قامت ارباب با وفا هم خم ميشه ميدونه خورشيد نيزهها ميشه سر حسين ميشينه سه شعبه تو قلب مطهر حسين ميدونه دستاي زينب و ميبندن يه روزي ميدونه با اشک بچههاش ميخندن يه روزي رحمي به سه ساله و شير خواره هم نميکنند رحمي به گهواره و گوشواره هم نميکنند ميدونه که از حرم شميم سيب و ميبرن به روي نيزه سر شيب الخضيب و ميبرن ميون سينهش ديگه نفس آروم نميگيره پرو بالش توي اين قفس آروم نميگيره ميره با دلي پر از خاطرههاي بي کسي ميره با شصت و سه سال درد و غم و دلواپسي ميذاره رو قلب عالم غم و درد و داغشو تا بباره پلک ابرا ماتم فراقشو ميره و برا هميشه شيعههاش يتيم ميشن تو غم غريبي و بي کسيهاش سهيم ميشن ميره اما آروم و قرار نداره ذوالفقار تا يه روز از اين روزا بياد يه مرد تکسوار بره با بيرق انتقام به سمت کربلا منبع:موسسه ادبیات آیینی بیپلاک