تو گفتی با چشای بارونی
عبدالله باقریپسندیدن0
بازدید200+
تو گفتی با چشای بارونی دعوت شدیم به کوفه مهمونی اینجا کجا است چرا پریشونی؟ اینجا بیابونه - شبیه کوفه نیست خار مغیلان هست - ولی شکوفه نیست کوفه رو یادمه - که با دل خستهم سر بابامو با - معجر خودم بستم دلشوره دارم // از تو چه پنهون چرا بوی جدایی میده این بیابون چه کار کنم این چشمای تر و آروم کُنش این قلب مضطر و حرفی بزن دق دادی خواهر و خواهر نبینه کاش - غم فراقت و زودتر بمیره تا - نبینه داغت و این لشکرِ کثیر - سپاهِ کفّارن از تو برام چیزی - باقی نمیذارن الهی توو این // کویر نیُفتی میونِ گودالْ تک و تنها گیر نیُفتی منبع:موسسه ادبیات آیینی بیپلاک