تو آمدی زمین و زمان بیقرار شد
مهدی رحیمی (زمستان)پسندیدن0
بازدید1.1K
تو آمدی زمین و زمان بیقرار شد
توحید در نهایت خود آشکار شد
با روی کار آمدن رویت، آفتاب؛
از کار سروری جهان برکنار شد
اینگونه صبح سوم شعبان به خاطرت
هر سال از طلوع خودش شرمسار شد
یعنی که با طلوع تو پنجاه و هفت سال
خورشید در غروب خودش خانهدار شد
باعلت سپید و سیاهی چشم تو
پلکت دلیل گردش لیل و نهار شد
در مجلسی که گیسوی تو درس میدهد
بوی بهار موی تو شرح بحار شد
نام حسین پهن شد و بین سین آن
جبریل شد زمینی و فطرس شکار شد
ترویج گشت در شب میلادت این مثل
گاهی گلی بهانۀ فصل بهار شد
گفتم حسین پس همۀ قم قمار شد
گفتم حسین می وسط خم خمار شد
با یا غفور و یا احد و یا صمد نشد
با یاحسین نفس ولیکن مهار شد
«وحشی بافقی» اگر «اهلی» شد از تو شد
«انسانی» فخیم غمش «سازگار» شد
هم یا حسین بوی «گلاب وگل» آفرید
هم یا حسین ریشۀ «نخل» چهار شد
مجبور بودم از تو بگویم در این غزل
این جبر درنهایت امر اختیار شد
دستی که سجده تکیه برآن کرد پیش تو
در کربلا ز خاک درآمد، منار شد
نگذاشت هیچگاه عبا روی دوش خویش
هرکس به روضۀ علی اکبر دچار شد