تنگ غروب بود و دلش پر شراره بود
سید هاشم وفاییپسندیدن0
بازدید45
تنگ غروب بود و دلش پر شراره بود چشمش ز اشک چون فلک پر ستاره بود چون خیمههای شعله ور از آتش ستم آتش گرفته بود و سراپا شراره بود زاری نکرد در بر دشمن صبور بود با آن که داغهای دلش بی شماره بود بعد از وداع آخر و بوسیدن گلو چشمش هنوز بر بدن پاره پاره بود هر سنگ خون گریست از این غم ولی نسوخت قلب عدو که سخت تر از سنگ خاره بود وقتی که بود مصلحت دین به صبر او غیر از شکیب و صبر مگر راه چاره بود درد رباب بر دل او چنگ زد که دید چشمش به هر طرف ز پیشیرخواره بود در رتبه گفته اند گرام المصائبش دریای رنج و ماتم او بی کناره بود چشمان روزگار پس از رفتنش به شام در انتظار تابش فجری دوباره بود بار دگر شکست« وفایی» طلسم بغض زیرا که باز منتظر یک اشاره بود