تمام چشمهای تشنه حس کردند باران را
حسنا محمدزادهپسندیدن0
بازدید1.1K
تمام چشمهای تشنه حس کردند باران را
شبی که غنچهها دیدند بیداد زمستان را
من از اشک ترنج وُ تیغهای سرخ میترسم
چه دستی کرد پرپر، حُسن یوسفهای گلدان را
چقدر از این طرفها بوی درد و آه میآید
که بر لب میرساند نیمۀ شب تا سحر، جان را
شب قدر است، تقدیر زمان امشب رقم خورده است
زمین کربلا رویانده چشمی اشک ریزان را
به خنجرریزِ غربت میرسد تقویم، آشفته
چه خوش حرمت نگه میدارد آتش، آهِ مهمان را
غدیریها برای بغضهای زیر خاکستر
به پای مسلخ آوردند حتی عید قربان را
همانهایی که مسجد را به خون آغشته میکردند
به دست کینهها دادند روزی، گوی و میدان را
چه سنگین است تاوان عزیز فاطمه بودن
به جرم عاشقی بردند روی نیزه قرآن را
همیشه خونِ گرم و تازه میجوشد از این قصّه
نمیبیند به خود این عشق، هرگز رنگ پایان را