تب باران گرفته چشمانم
وحید محمدیپسندیدن0
بازدید17
تب باران گرفته چشمانم مست باران ترانه میخوانم بنویسید عبد معصومه بنویسید غرق بارانم بنویسید شیعهء مولا نوکری از تبار سلمانم گاه پای ضریح معصومه گاه پای ضریح سلطانم و به لطف کرامت بیبی سر این سفره باز مهمانم من اگر بیقرار میچرخم مست طعم لذید سوهانم شب لبخند آسمانیهاست شب بانوی مهربانیهاست شدهام بار، بار معصومه میثم روی دار معصومه بی صدا حرف میزند امشب نوکری از تبار معصومه شوق بالای سر به سر دارم شدهام بیقرار معصومه در سرم فکر و ذکر دیگر نیست تا که هستم کنار معصومه و به قم اعتبار بخشیده به خدا اعتبار معصومه ماند حسرت به دل، به سر نرسید عاقبت انتظار معصومه به سرم هست شور معصومه غرق نورم به نور معصومه *ربنا بعد ربنا* آمد نور، توحید، اهدنا آمد همنشین فرشتههای خدا سفره دار ستارهها آمد با قدمهای او بهشت آمد با نفسهای او خدا آمد آسمان غرق نور سلطان شد خواهر حضرت رضا آمد هر کسی رفت سمت بیت النور از در خانه مبتلا آمد مفتخر شد به منصب شاهی در این خانه هر گدا آمد در این خانه نوکری خوب است با فقیران برابری خوب است سحر آورده، کوثر آورده نفحاتی معطر آورده به میان رواق آینهها چلچراغی منور آورده از حوالی کوچههای خدا بوی موسی بن جعفر آورده نذر دیدار با امام رضا چند تایی کبوتر آورده شده از ریشههای چادر او حاجت هر کسی بر آورده و خدا هم به قم، نه معصومه بلکه زهرای دیگر آورده به نفسهای قم کرم دادند و به زهرای آن حرم دادند هست بال و پر ولیالله اول و آخر ولیالله هست هم عمهء ولیالله هست هم خواهر ولیالله هست زهرای دیگر این قوم هست او دختر ولیالله تاج روی سر پدر، دختر هست تاج سر ولیالله مادری کرده او برای رضا بوده پس مادر ولیالله همهء عمر غرق برکت را بوده در محضر ولیالله درس خوانده به پای این منبر پدر او فدای این دختر