تا که از صورتش نقاب افتاد
محمد بختیاریپسندیدن0
بازدید200+
تا که از صورتش نقاب افتاد ماه در کاسهی شراب افتاد شعله در جان آفتاب افتاد لحظه ای از لبش حجاب افتاد دهنِ حوض کوثر آب افتاد مادری کودکی بغل کرده گریه را بین خنده حل کرده یک بغل نور را غزل کرده خانه را شیشهی عسل کرده خانه در شوق بی حساب افتاد نفسم را شرار آه گرفت آهِ من دامن گناه گرفت عقل ها را به یک نگاه گرفت با نگاهش دوباره ماه گرفت سایهاش روی ماهتاب افتاد آه را گفته ام که طوفان شو به دلم گفته ام پریشان شو مثل آیینه شو نمایان شو با شراب لبش مسلمان شو که در ایمان ما عذاب افتاد از دعای تو باغ سجاده همطراز قنوت، گل داده اختیار از سرِ من افتاده چونکه سوغاتی تو شد باده هرکسی گوشهای خراب افتاد طاق عرش است قوس ابرویت جلوهای از خدا شده رویت دام دلهاست پیچش مویت غبطه خوردم به حال آهویت که به لطفت از التهاب افتاد شوق دیدار میبرد راهم لب دریا که میرسم کاهم هر زمانی که زائر شاهم اولش زائر قدمگاهم راه در کاسهی گلاب افتاد راه، بین من و تو فاصله نیست عشق، پابند صبر و حوصله نیست بین ما غَشِّ در معامله نیست غیر بوسه برای من صله نیست در دلم شوق یک جواب افتاد بین باد و مباد خشکم زد! دَم ِ باب الجواد خشکم زد! کنج صحنش زیاد خشکم زد! حاجتم را که داد، خشکم زد! گریه این بار مستجاب افتاد چشم بی گریه، چشمهی تلف است چشم تر، همپیالهی صدف است دُرّ گریه، نتیجهی نجف است گفت: آغوش ما از اینطرف است دل به دست ابوتراب افتاد! منبع:موسسه ادبیات آیینی بیپلاک