تا چشمهای تو به چشم ماه میافتد
احسان نرگسیپسندیدن0
بازدید1.2K
تا چشمهای تو به چشم ماه میافتد تاریخ دنبال نگاهت راه میافتد پشت سر تو نخلها آواز میخوانند آیینهها از پاکی تو سخت حیراناند کعبه دوباره روی تو آغوش واکردهست خود را میان قلب تو انگار جا کردهست از قبله میآیی و بیشک مقصدت عرش است تو از نخستین روز خلقت مسندت عرش است در وصف تو جز نقطه چین شعری ندارم من عمریست خاطر خواه شعر شهریارم من دستی که خیبر را تماماً کنده از جایش آری پیمبر میبرد آهسته بالایش پیراهن تصنیف پوشیدند دیوانها آمد دوباره بهترین عید مسلمانها از کیسههایت میبرد کوفه غذایش را با تو خدا گستردهتر کرده عطایش را از عرش با جمع ملائک آمده جبریل انداخته بر زیر پایت بالهایش را دست تو بالا رفته و در آن شلوغیها خورشید پیدا کرده دیگر مقتدایش را در آن میان احمد برای شیعیان تو آرام بالا میبرد دست دعایش را بر روی دوش سبز و عرشی تو پیغمبر با عشق میخواهد بیندازد عبایش را چون گوشهای کر در این صحرا فراوان است بالا و بالا میبرد احمد صدایش را اهل نفاق از اولش پیمان شکن بودند اهل عمل هرگز؛ فقط اهل سخن بودند تقویم چرخید و دوباره وقت مستی شد وقت طلوع چهرهی خورشید هستی شد عالم تماماً بوده از اول فقیر عشق تاریخ یکبار دگر شد هم مسیر عشق آنانکه از حیدر جلو رفتند برگردند دیگر رسیده وقت بیعت با امیر عشق با عشق پیغمبر حکومت کرده بر دلها در این حکومت بوده حیدر هم وزیر عشق روز غدیر خم کشیده چلّه را حیدر پرتاب کرده سوی قلب شیعه تیر عشق جایش میان آسمان بودهست از اول او بوده در دنیای ما تنها، سفیر عشق دستش که بالا رفت مردم یاعلی گفتند دستش که بالا رفت عالم شد اسیر عشق "مولایَ یا مولای" تنها ذکر باران است "مولایَ یا مولای" تنها راه پایان است