تا آخرین نفس که توانی در این تن است
هادی ملکپورپسندیدن0
بازدید7
تا آخرین نفس که توانی در این تن است داغت امانتی است که درسینهی من است رفتی و داغ دامن ما را رها نکرد یاد تو در دل من و اشکم به دامن است چون شمع ذره ذره دلم آب شد ولی در دل هنوز شعلهی امید روشن است جان میسپارم و دم آخر دلم خوش است دیدار تو مقارن این جان سپردن است یک سال و نیم خواهر تو مرد و زنده شد یک سال و نیم کار دلم غصه خوردن است سنگ از مصیبت تو دلش آب می شود دل های دشمنان تو از جنس آهن است مویی که شانه گشت به دستان فاطمه(س) دیدم که غرق خون شده در چنگ دشمن است رفتی و بین این همه نامرد و بیحیا یک مرد هم نبود بگوید مزن زن است