بین بستر با دو چشم خونفشان افتاده ام
علی قاسمی شمیمپسندیدن0
بازدید2
بین بستر با دو چشم خونفشان افتاده ام از شرار زهر کینه نیمه جان افتاده ام من که هستم خود طبیب هر دل بشکسته ای در میان بستر از جور خسان افتاده ام پیکرم از زهر کین چون شمع سوزان آب شد حق بود شاهد که از تاب و توان افتاده ام از ستم های عدو در فصل قحط عاطفه همچو گلبرگی که در باغ خزان افتاده ام طوطی باغ جنانم کز جفای دشمنان حالیا امروز از نطق و بیان افتاده ام چشم بر راه اجل دارم به کنج خانه ام با تنی کاهیده در دارالامان افتاده ام بس که دیدم صدمه از صیاد در این روزگار همچو مرغی بی پری در آشیان افتاده ام از پی مرکب دویدم یک شبی با قلب خون بر زمین با ناله و آه و فغان افتاده ام در میان شعله ی آتش چه گویم بارها یاد مظلومی زهرای جوان افتاده ام دست بسته حال خسته بی عمامه از ستم من به دست دشمن نامهربان افتاده ام چشمه ی زمزم روان گردد ز چشمم آن زمان یاد لعل خشک و چوب خیزران افتاده ام طایر حقم شمیم عشق دارد بال من در هوای پر کشیدن تا جنان افتاده ام