بیقرار و خسته ام! صلح و صفا گم کرده ام
مرضیه عاطفیپسندیدن0
بازدید10.5K
بیقرار و خسته ام! صلح و صفا گم کرده ام یارِ دیرین و رفیقِ با وفا گم کرده ام بیتو نابینایم و دارم هراس ِ چاه را بر زمین می افتم انگاری عصا گم کرده ام حاجتِ روزانهام در حسرت آدینه ماند برنگشتی! باز هم مشکل گشا گم کردهام میگرفتی کاش گاهی یک سراغی از من و کاش میگفتی خداوندا گدا گم کردهام دوست دارم که نمازم را بخوانم رو به تو کعبه یک سنگ است! من قبله نما گم کردهام یک نفر ایکاش می فهمید از بیتابیام دردمندم! خیمهٔ دارالشفا گم کردهام حالِ خوبِ سابقم را در کدامین معصیت؟! عهد و پیمان با تو را آیا کجا گم کرده ام؟!... چشمها را بستم و در محضرت زانو زدم در خیالاتم دوباره دست و پا گم کردهام دستهایم را بگیر و باز پیدا کن مرا در شلوغی های این دنیا تو را گم کردهام!