بی آشنا مانده غریبی بین خلقت
موسی علیمرادیپسندیدن0
بازدید1.6K
بی آشنا مانده غریبی بین خلقت
دیگر نمیآید صدای پای غربت
چندی است مانده سفرهها بی نان و خرما
دیگر ندارد کوفه شبگرد محبت
بعد از تو باید سرکند با خاک غمها
آن سر که بر دامان مهرت داشت عادت
رفتی و هرگز چشم این دنیا نبیند
شاهی بریزد با گدا طرح رفاقت
هر وقت میآمد حسن هجده گل یاس
میریخت روی قبر تو با اشک حسرت
دست خدا افتاد از پا بین کوچه؟
باید شنید از ریسمانها این حکایت
رفتی و خار از چشمهای تو در آمد
در پای طفلی رفت هنگام اسارت