بگْرفت شه آن کودک لبتشنه و از اشک
دانش گیلانیپسندیدن0
بازدید1K
بگْرفت شه آن کودک لبتشنه و از اشک
بر برگِ گلِ روى پسر، ریخت گلابى
گفت: اى بچۀ بطّ ولایت! به شنا آى
در بحر شهامت که فرات است، سرابى
بگذر ز فرات و سبوى تن بشکن خُرد
کاین آب چو شیر است، بُوَد مایهى خوابى
اى هدهد جان! چون گره از بال گشودى
با دست خود آن شه دهدت دانه و آبى
چون تیر به حلق تو رسد، هیچ میندیش
زیرا که نمانَد پس از این تیر، حجابى
آمد سوى میدان و شه آورْد بر آن قوم
برهان عجیبىّ و یکى طرفهکتابى
فرمود: بدین تشنهلب بىگنه من
آبى برسانید پى اجر و ثوابى
کس داد جوابش؟ نه؛ مگر حرمله دادش
از تیر جگرسوز، یکى سختجوابى
لب تشنه ز آب آمد و سیراب ز خون رفت
آرى؛ به ره عشق، ذهابىّ و ایابى
دردانه چو یاقوت شد از خون، شهش آورْد
در خاک نهان کرد، چو گنجى به خرابى