بود کی زندانِ یوسف تیره چون زندان من
حبیب الله چایچیان (حسان)پسندیدن0
بازدید7
بود کی زندانِ یوسف تیره چون زندان من روز من شب شد از این بی رحم زندانبان من چون در این ظلمت سرا، بر خوان غم مهمان شدم غم خجل شد زین محقر کلبهی احزان من گرچه مهمانم ولی خود میزبان دشمنم عالمی بنشسته چون بر سفرهی احسان من گر کشد بار غمم یعقوب، گردد ناصبور یوسفش هرگز ندارد طاقت زندان من بی کس و دور از وطن در حسرت فرزند خویش بر لب آمد عاقبت در کنج زندان،جان من کی به راه عشق مانع باشد این زنجیرها می کشد هر جا که خواهد جذبه ی جانان من سوزد این دفتر (حسان) از آتشین گفتار تو گر نباشد سیل اشک دیدهی گریان من