بهر وداع آخرین، آمد چو شاه گلبدن
دانش گیلانیپسندیدن0
بازدید1K
بهر وداع آخرین، آمد چو شاه گلبدن
اوّل ز خاتون حرم، درخواست کهنهپیرهن
چون نام پیراهن شنید، زینب گریبان بر درید
گفتى که شه زد آتشى، بر جان خواهر زین سخن
جانا! چه پیش آید تو را؟ کى کهنه مىشاید تو را؟
پیراهنى باید تو را، از لاله و برگ سمن
چون مشک گردد نافهجو، باشد یقین رازى در او
با خواهرت رمزى بگو، از روى مهر، اى ماه من!
شه گفت بعد از کشتنم، در خاک و خون آغشتنم
شاید مرا این پیرهن، باقى بماند در بدن
پوشید و شد، شد آنچه شد، از کینۀ آن قوم لد
پس سایۀ یزدان به خاک، افکنْد داس اهرمن
زینب پى دیدار شه، آمد به سوى قتلگه
در اقتران مهر و مه، یاد آمدش آن پیرهن
عریان چو دید او دیدهسان، مر جسم آن جان جهان
بس ناله کرد و بس فغان، چون بلبلان اندر چمن
شاها! چه شد آن جامهات؟ صبر است این هنگامهات؟
آوخ! قضا! از خامهات! این خامه را در هم شکن
هان! اى همایونفر هما! خوش بر پریدى بر سما
وین جوجگانت مبتلا، در پنجۀ زاغ و زغن
گشته پریشان کار ما، اى میر و اى سردار ما!
اى قافلهسالار ما! ما را ببر سوى وطن