به نامِ ذبحِ عظیمِ روزی، که رازِ پنهانیاش تو بودی
حسنا محمدزادهپسندیدن0
بازدید1K
به نامِ ذبحِ عظیمِ روزی، که رازِ پنهانیاش تو بودی
سفر مرا میبرد به راهی، که آهِ طولانیاش تو بودی
رسیده پای زمین به ظهری، به نامۀ سرخِ سر به مُهری
که خط به خط در صدات حک شد، که لحنِ نورانیاش تو بودی
اگر سری تشنه بی بدن شد، تنی به خون خودش کفن شد
اگر لبی خیزان شکن شد، صدای قرآنیاش تو بودی
قسم به آتشفشان سردت، به بغضِ انبوه و کوهِ دردت
نرفت دنیا به هیچ بزمی، مگر که ویرانیاش تو بودی
بخوان حدیث زبانزدت را، زبور آل محمدت را
برای دارالامارهای که ... شکوه مهمانیاش تو بودی:
انا ابنُ ... ماهِ به خون تپیده، انا ابنُ ... قرآنِ سر بریده
بگو از آن سجدهگاهِ سرخی، که مُهرِ پیشانیاش تو بودی
زمین نباریده بر زمانی، نرفته ابری به آسمانی
مگر از آن عصر خونچکانی، که چشم بارانیاش تو بودی
مرور شد داغ نینوایت، قصیدههای هجاهجایت
شروع شد شعر آتشینی، که بیت پایانیاش تو بودی