به شوق وصل رها کرد خانه و وطنش را
مهدی فرجیپسندیدن0
بازدید1K
به شوق وصل رها کرد خانه و وطنش را
سپس سپرد به شمشیرهای کین بدنش را
هنوز در تبوتاب نبرد بود و ملائک
برای فاطمه بردند بوی پیرهنش را
کسی که بوسه زده بر گلوی این تن بیسر
کجاست تا که ببیند عزیز بی کفنش را
کجاست راوی قول شباب اهل الجنّه
که باز تازه کند سوز سینۀ حسنش را
محرّم آمده با بوی سیب سرخ شهادت
که رو کند همۀ زخمهای روی تنش را
عزیز میشمرد خون خویش را دل عاشق
چنانکه شامۀ پروانه بوی سوختنش را