به سودای وصال تو
حمید عرب خالقیپسندیدن0
بازدید5
به سودای وصال تو گره خوردم به شال تو من از شمس جمال تو شدم دیوانه مولانا .... میان پنجهی صیاد چنان آهو زدم فریاد مکن از بند خود آزاد خوشا بند تو سلطانا.... سکوتم تو ، صدایم تو غریب آشنایم تو که میماند برایم ؟ تو امیرا ماندنت مانا .... گرفتم از خدا رخصت نوشتم نامه در غربت که ای سلطانِه بی منّت بخوان این خط ناخوانا .... جَنان ؛ مِحراب اَبرویت خُتن عطر خوش مویت شدن دیوانهی کویت هزاران عاقل و دانا... در این بزم سراسر نور صدایت میزنم دور به کاه در دهان مور نگاهی کن سلیمانا.... چه دربار گهرباری عجب زلفی ، عجب یاری مرا از این گرفتاری رها هرگز مکن جانا ..... مَلَک چنگی به گیسو زد جهان یکباره زانو زد امیر عشق میسوزد بسوز از غم خراسانا ... فدای آن رُخِ زردت جهان کرده ست دل سردت کنار جان پُر دردت جوانی مانده حیرانا ... همه عالم به قربانت فدای چشم گریانت به یاد جد عطشانت بگو با گریه ریّانا .... چرا زخمیست پهلویش؟ شکسته کُنج اَبرویش بگو در وصف گیسویش پریشانا .... پریشانا... نداند کَس مقامش را خدا داده سلامش را وَ مقتل برده نامش را چه عطشانآ...چه عریانآ....