به دریا میبرد یک جرعه از اندوه جانش را
زهرا محمودیپسندیدن0
بازدید1K
به دریا میبرد یک جرعه از اندوه جانش را
که قدری پر کند مشک و بنوشد شوکرانش را
و مشتی غیرت از دستش درون آب میریزد
معطر میکند دریا از او طعم دهانش را
نگاهی کرد بر ماه و دچار جزر و مد شد تا
ببوسد آب با گریه ترکهای لبانش را
به دندان میبرد سهمی کم از مهریۀ مادر
و دشمن تیر میکارد درآرد خرج نانش را
به سجده میرود مشک پر از دلواپسی و غم
و میبیند که خورده خار و خس اشک روانش را
***
به گوش باغ پیچیده طنین شیهه طوفان
لگد کردند اسبان دستهگلهای جوانش را
کفن شد دامن خشک بیابان و عجب اینکه
خودش دریا ولی لب تشنه پس داد امتحانش را
پس از این واقعه هفت آسمان از خشم میلرزید
فرو ریزد بمیراند زمین و ساکنانش را ...
***
سپرده مرد دستش را ستونی از زمین باشد
خدا هم از سر لطفش نریزد آسمانش را ...