به دامنم ببرد رشک، آسمان بابا!
محسن حنیفیپسندیدن0
بازدید92
به دامنم ببرد رشک، آسمان بابا! به ماه تا که تو را می دهم نشان بابا! تو بعد نیزه و طشت و تنور و خورجین ها شدی به کودک ویرانه میهمان بابا! کلافه کرده مرا این خرابه تاریک کلافه کرده مرا درد استخوان بابا! هراس دارم از این کوچههای نامحرم ز بس که طعنه شنیدم از این و آن بابا! خرابه تکیه و منبر شده است دامانم گلوی تشنه و زخم تو روضه خوان بابا! تو زخم روی لبت خورد و من سر جگرم ز بس که زد به لبت چوب خیزران بابا! تو را به گودی مقتل کشیده اند و مرا کسی به سمت خرابه کشان کشان بابا! کشید زلف تو را مشت شمر در گودال کشید موی مرا دست ساربان بابا!