به خولى بگفت آن زن پارسا:
عباسعلی نگارندهپسندیدن0
بازدید1.3K
به خولى بگفت آن زن پارسا:
که را باز از پا درآوردهاى؟
که در این دل شب چو غارتگران
برایم زر و زیور آوردهای
به همراهت امشب چه بوى خوشى است!
مگر بارِ مشکِ تَر آوردهاى؟!
چنان کوفتى در که پنداشتم
ز میدان جنگى، سر آوردهاى
چو دانست آورده سر، گفت: آه!
که مهمان بى پیکر آوردهاى
چو بشناخت سر را بگفت: اى عجب!
سرى با شکوه و فر آوردهاى
فرو رفتهاى کى به دریاى خون؟
که با خود، چنین گوهر آوردهاى
بمیرم در این نیمهشب از کجا
سر سبط پیغمبر آوردهاى؟
چه حقّى شده در میان، پایمال؟
که تو رفتهاى، داور آوردهاى
به گلزار جانان زدى دستبرد
به کوفه، گلى نوبر آوردهاى
گل آتش است این که از کوه طور
تو با خاک و خاکستر آوردهاى
در این کلبۀ تنگ بى نور من
ز گردون، مه انور آوردهاى
ولى زآن چه من آرزو داشتم
به یزدان قسم! بهتر آوردهاى
«نگارنده»! با گفتن این رثا
خروش از ملائک برآوردهاى