به آه، دود دلش را به آسمان میداد
حسن لطفیپسندیدن0
بازدید1.1K
به آه، دود دلش را به آسمان میداد
به سینه میزد و تنها سری تکان میداد
شنید کرببلا، چشم او سیاهی رفت
فقط به این تن بی جان، حسین جان میداد
تمام عمر به لب داشت که خدا نکند
تمام عمر در این راه امتحان میداد
غبار بود و عطش بود و خار و دلشوره
تمام دشت فقط بویی از خزان میداد
به آهی از جگرش قافله به هم میریخت
دل شکسته غمش را به کاروان میداد
نکاه کرد به مشک و علم، خدا را شکر
نگاه کرد کنارش علی اذان میداد
یکی به دوش عمو و یکی به آغوشش
یکی نشسته و گهواره را تکان میداد
برای بردن اصغر غزالها جمعند
رباب کودک خود را به این و آن میداد
سه ساله چادر او میکشید، عمه ببین
سه ساله گودی گودال را نشان میداد
سپاه آنطرف اما دلش چه میلرزید
اگر تکان به سر نیزهاش سنان میداد
رسید شام دهم، محرمی نبود، ای کاش
به دختران یتیمش کسی امان میداد
برای آنکه حرامی به کودکی نرسد
شکسته قامت او، بوی خیزران میداد
برای آنکه ببوسد برادرش را باز
تمام قوت خود را به زانوان میداد
امان نداد به او تازیانه، ور نه خودش
عقیق خونی او را به ساربان میداد
میان شام به پیشش کنیز خود را دید
کسی که داشت به خانم دو تکه نان میداد