بغل وا کن در آغوشت بگیر این میهمان سلطان
حسین ایمانیپسندیدن2
بازدید100+
بغل وا کن در آغوشت بگیر این میهمان سلطان بخوان روضه به همراهش تو اِی ایران بخوان سلطان به یاد زائرِ هر سالهیِ روزِ نخستِ سال به یادِ چشمِ بارانیِ او در صحنتان سلطان اگر چه ظاهراً امسال غایب بود حاضر بود .... سرش بر دامنِ دلدار بوده بیگمان سلطان دهِ ماهِ مبارک بود امّا مثلِ عاشورا پر از روضه پر از گریه پر از آه و فغان سلطان سراپا بندگی بود و سراسر زندگیِ او شده نذرِ خدا وُ روضههایِ جدِّتان سلطان پس از او ملّتی مبعوث شد با ذکرِ یاحیدر حماسه آفریدیم و نهان شد بغضمان سلطان وَ حالا بغضمان در این حرم وا میشود آری شما خود یادمان دادی خودت روضه بخوان سلطان بگو یابنَالشَّبیب آن روز در گودال غوغا بود غریب افتاد و خندیدند خولی و سنان سلطان اَمان از کندیِ خنجر اَمان از تندیِ طعنه اَمان از غارتِ معجر اَمان از ساربان سلطان اَمان از لحظهای که بر رویِ نیزه سری با سنگ .... هدف شد تا بلرزد دختری شیرینزبان سلطان بخوان روضه برایِ نوکرِ خود این شبِ جمعه بر آن عهدیم تا هستیم پس ندبه بخوان سلطان