بغضش شکست، زخم دلش بی حساب شد
شیخ محسن حنیفیپسندیدن1
بازدید1.4K
بغضش شکست، زخم دلش بی حساب شد
سجادهاش معطر با اشک ناب شد
او سید البکاء حسینیۀ خداست
گریه سپاه او شد و پا در رکاب شد
صفحه به صفحه ادعیههای صحیفهاش
ناگفتههای مرثیه بود و کتاب شد
عمری ز داغ روضۀ سخت تنور سوخت
ذره به ذره یاد لب تشنه، آب شد
عکس غروب روز دهم بین چشم او
با عکس آن هلال سر نیزه، قاب شد
یادش نمیرود بدن بی سر حسین
یا آن محاسنی که به خونش خضاب شد
رگهای روی حنجر زخمی گواه بود
در بردن سر پدر او شتاب شد
سینه زده برای تنش مثل بادها
وقتی که نوحهخوان تنش آفتاب شد
دیگر لبش به آب خنک! نه نخورد و رفت
او روضهدار دائم طفل رباب شد
خاک فلک به روی سرم که نوشتهاند
با دست بسته وارد بزم شراب شد