برگریزان شده در پهنهیِ صحرایِ بلایا
حسین ایمانیپسندیدن0
بازدید20
برگریزان شده در پهنهیِ صحرایِ بلایا وَ خزانی شده گلزارِ ولا وای خدایا کاروانِ غم و اندوه و بلا رنج و مصیبت کربلایی شده یکبارِ دگر وای خدایا کاروانی همه ناله کاروانی همه شیون کاروانی همه آه و ضجّه و وای خدایا آنچنان زینبِ کبری آمد از محملِ خود زیر عرش هم خورد زمین و ناله زد وای خدایا هر کسی دِنج گزید و مجلسِ حزن به پا کرد هر کسی گوشهای از دشت به پا بزمِ عزا کرد صحبت از آتش و دود و گل و سیلی و گلاب است صحبت از رویِ کبود و عطش و عصرِ عذاب است صحبت از قحطِ وفا و کرم و غیرت و عشق است حرفِ هُرمِ شرر و سوزِ جگر قحطیِ آب است صحبت از طفلِ صغیر و شیر و تیریست سهشعبه صحبت از سینهیِ پر شیر و غم و رنجِ رباب است صحبت از روحِ وفا شد صحبت از کوهِ حقیقت صحبت از مشک و خَدنگ و چشم و راه است و سراب است صحبت از طفلِ خراباتی و ویرانهنشین است صحبت از تشتِ زر و خونِ سر و دِق به خرابهَست صحبت از چوبِ جفا و لب و دندانِ حسین است صحبت از زینب و طعنه صحبت از جامِ شراب است وای ای وای چهها بر سرِ این قافله آمد زینبی مثلِ علی رفت چنان فاطمه آمد بغضِ این قافله وا شد عرش محزون شد و نالید دیدهیِ فرش از این غم کاسهیِ خون شد و نالید سخن از تیغ و سنان و سر شد و نیزهسواری سخن از دخترِ انگشتنشان و بیقراری سخن از چوبِ حقارت سرِ بازار و کنیزی محملِ چوبی و خونی که زِ محمل شده جاری سخن از دخترِ شاه و کوفیان و شامیان شد از عزیزی تا کنیزی گل رسیدهَست به خاری سخن از دستِ علی و غُل و زنجیرِ ستمگر دلِ رنجیدهای و نیشتری مهلک و کاری سخن از چلّهیِ هجرِ دل و دلداده و دلبر چلّهای دردِ فراق و چلّهای روزشماری سخن از خوُود و سرِ لِه شدهیِ ساقیِ لشکر دشمنی غرّه و لرزه به تنِ طفلِ فراری با برادر خواهر از طعنه و دشنام سخن گفت از جفایِ کوفیان و مردمِ شام سخن گفت خیزُ از جا شده امروز میهمانت زنِ پیری رفتی و رختِ امیری شده تنپوشِ اسیری رفتی و قافلهات رفت بی تو امّا دلِ من ماند دلبرا از چه سراغِ زینبِ زار نگیری اِی تسلّایِ دلِ خستهیِ در غصّه و شینم مَرهمِ زخمِ دلِ من خیز از جای حسینم