بر یارهایِ مختصرت گریه می کنم
مرضیه عاطفیپسندیدن0
بازدید54
بر یارهایِ مختصرت گریه می کنم چون هست آخرین سفرت گریه می کنم رفته ست پیکرم سرِ دارالاماره و خون می شود چنین جگرت؛ گریه می کنم این ها هنوز در دلِ شان کینه ی علی ست هر شب به غربتِ پدرت گریه می کنم برگرد! می شناسمِ شان که در آفتاب؛ از داغ هایِ مستمرت گریه می کنم بد چشم زخم می خورَد و رو به علقمه از حالِ حضرت قمرت گریه می کنم جان می دهد مقابلِ تو! گریه می کنی... من هم برای چشمِ ترت گریه می کنم «أدرک أخاک» می شنوی بعدِ سال ها از «مُنکسِر» شدنِ کمرت گریه می کنم شش ماهه با عطش چه هم آغوش می شود محض تلظّیِ پسرت گریه می کنم لب تشنه ام! فدای سرت أیهاالامیر چون می رود به نیزه سرت، گریه می کنم سهمِ یکی پیرهن و دیگری عبا... بر ازدحامِ دور و برت گریه می کنم هستند کوفیان همه خنجر به دست و من بر حال سختِ محتضرت گریه می کنم در خاک و خون به خواهرِ خود خیره می شوی بر خیمه های شعله ورت گریه می کنم!