بر بلندای دارالاماره رفتهای تا کجا را ببینی؟
ایّوب پرندآورپسندیدن0
بازدید300+
بر بلندای دارالاماره رفتهای تا کجا را ببینی؟ رفتهای تا که از آفرینش ابتدا انتها را ببینی؟ ای وفای به عهدت مسجل، آسمان پشت چشمت معطل بهتر از هر کسی میتوانی راز قالوا بلی را ببینی خنده کن تا ملائک بخندند، حلقهی عشق دورت ببندند حوریان در طوافت بچرخند، صف به صف انبیا را ببینی جمع مستقبلینات بنازم، صفبهصف مؤمنینات بنازم بهتر از این کجا میتوانی مرحبا مرحبا را ببینی؟ اندکی صبر کن ای سر سرخ، اندکی بیشتر بر بدن باش غرق شو در ولی خداوند، تا مقام فنا را ببینی چشم میبندی و چشم دل را میگشایی بر آن سوی هستی خوش به حالت اگر میتوانی روی ماه خدا را ببینی کوفیان تا ابد شرمگیناند، چشمها ریخته بر زمیناند رفتهای بر بلندای این شهر، تا کدام آشنا را ببینی؟ دربدر، چشمهای قشنگت، در پی چشمهای حسین است رفتهای شاید از این بلندی، مکه تا کربلا را ببینی؟ بس که شخصیتی بیبدیلی، مسلم روزگار عقیلی میتوانی از این منظرِ سرخ، آن سوی ماجرا را ببینی آن عطشرود آبی فرات است، تشنهلب این طرف کائنات است پلکها را کمی بازتر کن، تا که موج بلا را ببینی خیمهگاه خدا غرق آه است، تیغ مشغول قتل و گناه است قد بکش تا بریدهبریده، گودی قتلگا را ببینی علقمه غرق شد در ابالفضل، کربلا شد سراسر ابالفضل دستها را کمی سایبان کن، تا که دست وفا را ببینی داغ در کربلا بیحساب است، تیر دنبال قلب رباب است چشمها را ببر پشت خیمه، تا که زیر عبا را ببینی موج سرخ بلایی میآید، روز بی انتهایی میآید زودتر جان بده تا مبادا، ماهٍ در بوریا را ببینی صبر کن لشکر سر بیاید، روز تنهاییات سر بیاید صبر کن مرد تنهای کوفه! لشکر سرجدا را ببینی چند روزی تحمل کن ای مرد، تا کمی بگذرد این غم و درد کاروانی به کوفه بیاید، خندهی بچهها را ببینی عاتکه دخترت که شهید است، دختر دیگرت که اسیر است خنده کن تا جلوتر بیاید، خار در دست و پا را ببینی صبر کن تیغها جان بگیرند، انتقام شهیدان بگیرند صاحبالامر از ره بیاید، دست مشکلگشا را ببینی