ببین حالِ مرا ؛ آشفته ام .. از درد سرشارم
مهران ساغریپسندیدن0
بازدید66
ببین حالِ مرا ؛ آشفته ام .. از درد سرشارم شبیهِ طفلِ مادر مُرده ای یک ریز می بارم مبادا آنکه تنهایم گذاری .. سخت می ترسم از این ظلمی که دارد می کند تقدیر با یارم همه شب التماسِ مرگ دارم از خدا امّا ... به هر در میزنم افسوس بیهوده ست اِصرارم تو عزمِ مقصدی داری که حرفت مشتری دارد در این بازار امّا من متاعی بیخریدارم همه دادند آزارم .. همه کردند انکارم ... نمیدانی چقدر از مردمِ این شهر بیزارم چرا بی بته ای باید ببندد بند بر دستم چرا بی ریشه ای باید بگرداند به بازارم به پهلویت قسم زهرا .. به اشکِ نم نمِ زینب ... بدستورِ "طرف" قنفذ غرورم را شکست آن شب مرا آن بی صفت با نامهایِ بد صدا میزد به چشمم خیره می شد حرف هایِ ناروا میزد مغیره بود و من بودم ، میانِ غربتِ کوچه ... همه دیدند دستم بسته بود و او مرا می زد به حکمِ مصلحت خاموش ماندم ، دم فرو بستم به نوبت هر که می آمد به حیدر افترا می زد اهانت ها شنیدم ؛ صبر کردم صبر .. نشکستم شکستم آن زمانی که تو را آن بی حیا می زد مشخص بود ملعون نفرت از نامِ علی دارد علی را از سرِ کینه .. تو را آخر چرا می زد ؟ تو وقتی در میانِ کوچه افتادی خودم دیدم ... حواست پیشِ حیدر بود و مردک بیهوا می زد خودم دیدم کشاندت تا سر از آتش در آوردی خودم دیدم که ما بینِ در و دیوار غش کردی اگر قولم نبود آن شب "طرف" را خوار می کردم مجدد ماجرایِ بَدر را تکرار می کردم اگر قولم نبود آن شب مدینه زیر و رو می شد خلافت را به رویِ هر دو شان آوار می کردم اگر قولم نبود این راهزن ها ول نمی گشتند همان جا راهِ حق را تا ابد هموار می کردم پشیمانم از آن عهدم .. قراری گر نبود از دم ... جهان را عاری از این گرگهایِ هار می کردم نه در بندِ وفا بودم ؛ نه در فکرِ بقا بودم شبیهِ خیبر و خندق فقط کشتار میکردم پشیمانم از این که با "حرامی" خوب تا کردم عزیزم کاش با او مثلِ او رفتار می کردم اگر از پیشِ من رفتی و پیغمبر فرایت خواند بگو ما را زدند امّا علی بر رویِ قولش ماند بگو بیچاره کردند آن دو تن بعد از شما ما را بگو خونِ جگر دادند دلبندِ تو زهرا را بگو وقتی که رفتی در سقیفه حق خوری کردند بگو تکفیر کردند اهلِ بدعت آلِ طاها را بگو بعد از شما دنیایِ ما مثلِ جهنم شد ندیدیم از خلافت دزدها ، جز بدترین ها را بگو این گرگها بدتر ز بوسفیان و بوجهلند بگو با قصدِ قربت می زدند اُمِ ابیها را ... بگو آن شب حسن را آنقدر نامرد سیلی زد زبانش کند شد .. با سکته می گوید الفبا را به ایشان عرض کن راحت شدم از شرّشان .. امّا ... دعا کن مرتضی تاب آورد دنیایِ بی ما را دلت آنجاست میدانم .. برو جانم به قربانت ... "نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت" لَعنَ اللهُ قاتِلیکِ و ضارِبیکِ و ظالِمیکِ و غاصِبی حَقکِ یا مولاتی یا فاطمه الزهراء