باید که به تصویر کشم نقش حرم را
محمد رضا افشانپسندیدن0
بازدید12
باید که به تصویر کشم نقش حرم را در رکن یمانی بزنم کِلکِ قلم را باید که بگویم سخن از مرتبهء او باید بِزُدایم زِ دلم چهرهء غم را می گردم و بر گردِش گرداب سوارم موجم که به آشوب کشم دور و بَرَم را انگشت به لب مانده جهانی زِ تعجّب ماندیم چه نامیم شهِ ملکِ عدم را ؟ در بیتِ خدا زاده شده تا که بدانیم این طفل برون می کند از بیت صنم را چون قامتِ او عین الف بود ندیدند جز نزد خداوند، از او قامتِ خم را جبریل بیان کرد به هنگام رکوعش یک آیه که تفسیر کند طرزِ کرم را با خطبهء بی نقطه و یا بی الفش او فهماند به ما معنیِ معنایِ اتم را ایوان نجف قبله گهِ ماست ولاغیر لیلای دلم همسرِ زهراست(س)، ولاغیر شد مولدِ او افضلِ بر کلِ موالید شد موعدِ چشمک زدنِ زهره و ناهید هر کوچه و برزن پُرِ از عطرِ خدا شد چون عنبرِ گیسوش بر این خاک تراوید پیکانِ دل و قبله نما رو به علی(ع) شد وقتی زِ دلِ کعبه برآمد خودِ خورشید این کیست که بر مسندِ این خانه نشسته این کیست که از خوفِ خداوند نخوابید این کیست که صد زخم به هر معرکه برداشت این کیست که از دردِ خودش هیچ ننالید این کیست که مرآتِ خدا روی زمین است این کیست که مثلش به خلائق نتوان دید یوسف شد و از شوقِ رخش دست بریدند آنان که مریدند و مریدند و مریدند لالائیِ هر روز و شَبَم، نغمهء یا هو شد کارِ همه صبحدمَم زمزمه با او جز او نتوان گفت به کس شیرِ دلاور جز او نشود هیچ کسی همسرِ بانو(س) در کار علی(ع) نیست عجب اینکه بگویند جز نزدِ خداوند، نزَد سجده و زانو عالم به علی(ع) نازد و مولا به عبادت پس نیست فقط مرتبه اش آن یَد و بازو هرچند که دشمن زره انداخت دمی که انداخت علی(ع) نقشِ گرِه بین دو ابرو دامی است در آن خالِ لب و زلف که بی شک صیدش شده هرکس که بُوَد عبدِ خداجو تاج سرِ ما هست، علیً ولیُ اللَه حقَ است بخوانیم هوَ الحیُ و هوَ الهو ما دست ز بیگانه کشیدیم، علی(ع) جان معنای عسل با تو چشیدیم، علی(ع) جان بر کفّهء دین وزنه و معیار تو بودی بر خلقتِ ما بانی و معمار تو بودی گفتند ملائک که چرا خلقتِ آدم برداشت خدا پرده، پدیدار تو بودی خورشید بر آمد به طوافِ قدمِ تو هرچند خود مطلعُ الانوار تو بودی هربار پیمبر ز خداوند مدد خواست یک تن به مدد آمد و هر بار تو بودی یعنی که بدانیم علی(ع) بود و علی(ع) هست تا دین خدا بوده به کَرّار تو بودی تکرار نبودی که شدی اول و آخَر دریاب لبِ تشنهء ما ساقیِ کوثر شمشیر نیاور که کسی مردِ خطر نیست تو میرسی و زمزمه جز اَینَ مَفَر نیست هر چند که در قابِ قلاف است ولیکن برگیری اگر هیچ تَنی لایِقِ سر نیست یک لشگر و تنها توئی و احمد مختار یک ذره ولی در دلت از خوف اثر نیست بیهوده نگفتم اگر اینگونه بگویم در سینهء یک دشمنِ تو هیچ جگر نیست چون بیت خداوند صدف بود شدی دُر پس خاکِ به زیرِ قدَمت غیرِ گُهَر نیست باید که بسوزم ز غمِ غربتت آقا در سینهء من از غمِ تو غیر شرر نیست کُشتند گُل و غنچهء تو پیش دو چشمت گهواره در این خانه مگر جای پسر نیست گهواره که گفتم همه جا کرببلا شد برگرد علی اصغر(ع) من وقت سفر نیست حلقوم تو باریک تر از چوبهء تیر است حلقوم تو بازیچهء آن تیر سه پر نیست بر نیزه نشستی پسرم، غنچهء مادر ای وای تو را آب ندادم دمِ آخر